تبليغاتX
کمی با من مدارا کن...
 

 

به نام آنکه محمود را اين ريختي آفريد

و در آن نشانه هاي فراوان است

و ما به شما چشم نداديم مگر براي ديدن نشانه هاي محمود

و دولت نهم

نه آن خاتمي سوسول

همانا پس بايد در ايران قحطي بيايد

و برق هي برود

و درحاليکه اسرائيل محو ميشود

چونکه صواب دارد

و بنزين سهميه اي باشد

اي کسانيکه هنوز به محمود ايمان نياورده ايد

همانا برويد زودتر ايمان بياوريد

که ما او را آفريديم

تا شما اينقدر مصيبت بکشيد که در آن دنيا بار گناهانتان کم بشود

ژ گ پ چ

همانا که اين چهار حرف در عربي نميباشد

ولي ما چون خدائيم حال ميکنيم که بگوئيم

و اين اعجاز ماست

همانطوريکه محمود

و ما به شما مسکن داديم

تا محمود مشکلش را حل بکند

و نعمتهاي فراوان داديم

تا محمود برايتان جيره بندي بکند

بلکه قدر نعمتهاي ما را بيشتر بدانيد

خ

و اين حرف سرکاري بود

همانطوريکه محمود هست

و ما به شما گاز داديم

تا ترکمنستان آنرا قطع بنمايد

و کي فکرش را ميکرد که اينطوري بشود

جز محمود

آيا نمي بينيد

که نفت سر سفره مردم است

و جزاير تنبان

و "مال روسيه" مال مردم ايران

و محمود براي آبرو حيثيت ميجنگد

مال امارات

همانگونه که خزر مال روسيه

چونکه ناپلئون گفته است هر کسي براي آنچه که ندارد ميجنگد

پودر رختشوئي

چاي

برنج

روغن نباتي

و نشانه هاي بسيار است

و کلاً هر آنچه که ميشود خورد

پس آيا شما نمي بينيد

که اينها سرطان زاست

و بايد نداشته باشيد

ولي لبنانيها بايد داشته باشند

و فلسطين هم همينطور

همانگونه که قبلاً بوسني هرزگووين داشت

و چچن اين گوش

و چچن آن گوش

که وقتي شما زير بمب و موشک بوديد

پس اينها کدام گوري بودند که از شما حمايت نکردند

همين محمود را ميفرمايم

ولي شما خودتان را برايشان جر ميدهيد

چون شما خدا داريد ولي آنها ندارند

که همه چيز به او مربوط است

ولي ناراحت نباشيد

برويد بميريد چون به شما پاداش زياد ميدهيم

جز تورم و گراني

در بهشت

که درخت هم دارد

و به شما در بهشت روزي دو استکان چائي ميدهيم

مفتي

و سه بشقاب برنج

بازم مفتي

و چسفيل فراوان

که همان ذرت بو داده است

که هرچي هست از محمود بو داده خيلي بهتر است

پيف پيف

کي اينو بهشت راه داده

و ما فرموديم تمام مردم ايران

خاک بر سر وطن فروشش بکنند الهي

ولي اينکه ايراني نيست

و همانا ما فقط حرف راست ميزنيم

همانطوريکه محمود

همين

 

+ نوشته شده در 28 May 2009ساعت 1:53 AM توسط یکی مثل همه... |

 

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری...
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری...
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنمهیچی..هیچی...

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟

واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم...

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم...

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه

احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه...

چیزی نمی تونم بگم...!!!!!!

 

از آلبوم جدید سعید شهروز(بی خوابی)

شاعر:روزبه بمانی

+ نوشته شده در 10 Jan 2009ساعت 0:20 AM توسط یکی مثل همه... |

 

 

به من خوبی نکن شاید برای هردومون بد شهmoon water...
نشستم تو دل طوفان بزار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمی‌مونی
نگو بد میشم از فردا تو که دیدی نمی‌تونی
چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی

چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی

 

من از تو از خودم از باد از این احساس ترسیدم
تو باید جای من باشی ببینی در تو چی دیدم
تو باید جای من باشی بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت میگم ببینی از تو چی می‌خوام
به من خوبی نکن شاید برای هردومون بد شه
نشستم تو دل طوفان بزار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمی‌مونی
نگو بد میشم از فردا تو که دیدی نمی‌تونی
چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی

چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی

من از تو از خودم از ما از این احساس ترسیدم
تو باید جای من باشی ببینی در تو چی دیدم
تو باید جای من باشی بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت میگم ببینی از تو چی می‌خوام

 

                            

از آلبوم جدید سعید شهروز(بی خوابی)

 

 

+ نوشته شده در 18 Nov 2008ساعت 11:7 PM توسط یکی مثل همه... |

... 

دعوتت می‌کنم امشب به نبودنم به یادم
تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم

دعوتت می‌کنم امشب به دلی که بی تو سرده
به دلی که پاره پاره ست، به دلی که توبه کرده

دعوتت می‌کنم امشب به یه قطره اشک و هق‌هق
هر پرِ حادثه باتو، سهم من بغض دقایق

دعوتم کن که بسوزم توی شکِ دل بریدن
ای خدا کی بود که برگشت؟ سایه تو یا دل من؟
                                     سایه تو یا دل من؟

 

                                                                                

فرزاد حسنی                                                                                                             

 

 

+ نوشته شده در 2 Sep 2008ساعت 2:59 AM توسط یکی مثل همه... |

 

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم...

 


من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم


یکی از پاپتی هاتم.

 

 
آقای کوچیک نواز بنده پرور

 


من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم


منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی


کشته باشی


خوش به حالم من هنوزم که هنوزه


یکی از اون کشته هاتم


من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم


من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

 

یکی از پاپتی هاتم ...

 

 

استاد محمد صالح علا

+ نوشته شده در 27 May 2008ساعت 2:29 AM توسط یکی مثل همه... |

سیب... 

مانده تا برف زمین آّب شود

 

مانده تا بسته شود

 

این همه نیلوفر وارونه چتر

 

ناتمام است درخت

 

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

 

و فروغ تر چشم حشرات

 

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

 

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت

 

 سنبوسه و عید

 

 

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

 

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف

 

تشنه ی زمزمه ام.

 

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

 

پس چه باید بکنم؟

 

من در لخت ترین موسم بی چهچهه ی سال

 

تشنه ی زمزمه ام

 

بهتر آن است که بر خیزم

 

رنگ را بردارم

 

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.

 

+ نوشته شده در 18 Mar 2008ساعت 1:27 AM توسط یکی مثل همه... |

سرگشته...

بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت ز غوغاي تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كي سر برگ من بي سروسامان دارد 

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر

كه دهم جاي دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش كنم زير كف پای دگر 

بر كف پاي دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از اين رای من اينست و همين خواهد

بود من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

وحشی بافقی

+ نوشته شده در 17 Mar 2008ساعت 2:46 AM توسط یکی مثل همه... |

هنوز... 

اندیشه می کنم

 

 

نه به شبها

 

 

که روز هم

 

 

 

باور نمی کنند

 

 

باور نمی کنی تو

 

 

که حتی هنوز هم...

 

 

 

حمید مصدق

 

 

+ نوشته شده در 31 Jan 2008ساعت 12:16 PM توسط یکی مثل همه... |

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشترفتم...خداحافظ..

 

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

 

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تورا

 

با اشک های دیده زلب شستشو دهم

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو ،مگو که چرا رفت،ننگ بود

 

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

 

از پرده ی خموشی و ظلمت،چو نور صبح

 

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

 

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن گریان گریختم

 

از خنده های وحشی توفان گریختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

 

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر

 

میخواستم که شعله شوم سر کشی کنم

 

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوش ام که شبی بی خبر زخویش

 

در دامن سکوت به تلخی گریستم

 

نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها

 

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...

 

 

فروغ فرخزاد----- سفری در خط زمان

 

 

 

+ نوشته شده در 7 Jan 2008ساعت 9:20 PM توسط یکی مثل همه... |

 

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود..اگر...


اگر دفتر خاطرات طراوت

 
پر از ردپای دقایق نبود


اگر ذهن آیینه خالی نبود


اگر عادت عابران بی خیالی نبود


اگر گوش سنگین این کوچه ها


فقط یک نفس می توانست


طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد


اگر آسمان می توانست یکریز


شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد


اگر ردپای نگاه تو را باد و باران


از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد


اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد


اگر خاک کافر نبود


و روی حقیقت نمی ریخت


اگر ساعت آسمان دور باطل نبود


اگر کوه ها کر نبودند


اگر آب ها تر نبودند


اگر باد می ایستاد


اگر حرف های دلم بی اگر بود...


اگر فرصت چشم من بیشتر بود...


اگر می توانستم از خاک


یک دسته لبخند پرپر بچینم


تورا می توانستم


ای دور


از دور


یک بار دیگر ببینم.......!!!!!!

+ نوشته شده در 18 Dec 2007ساعت 1:53 PM توسط یکی مثل همه... |

پنجره 

 

پنجره باز و بسته کن

 

ياد هوای  ابری و

 

ابرهای دل شكسته كن

 

پنجره باز و بسته كن

 

 ياد پرنده آسمان

 

نسيم ريشه بسته كن

 

 

 

در پی پاره تنم

 

زخمی و دربه در منم

 

لال ام و در سکوت خود

 

بر سر و سينه می زنم

 

روزی نمی رسد كه من

 

به دوری تو خو كنم

 

خواب تو را عزيز من

 

چگونه آرزو کنم...

 

 

محمد صالح علا

+ نوشته شده در 30 Nov 2007ساعت 11:34 AM توسط یکی مثل همه... |

 

   انسان نمی تواند

       به آسمان نیند یشد !

        چگونه می تواند ؟!!

  مگر انسانهایی که

   عمر را بی چرا

          به چریدن مشغولند

     و

          سر به زمین فرو برده اند

                وپوزه در خاک دارند

        وغرق در آب و علفند

اینها که " گوسفندان " دو پایند !

       دکتر شریعتی

+ نوشته شده در 16 Nov 2007ساعت 12:23 PM توسط یکی مثل همه... |

 

رنج بردن، بیشتر از مردن جرئت می خواهد   ناپلئون بناپارت

سعی کن فرمانده روح خود باشی   چرچیل

 

فقیر برای سیر کردن شکمش در عذاب است و غنی برای معالجه ناراحتی  فرانکلین

 

توقف در زندگی ، مرگ تدریجی است   افلاطون

 

کسی که بر نفس خویش غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد  زرتشت

 

در زندگی زخمهایی است که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

صادق هدایت - بوف کور

 

یا خدا قادر است که در آن صورت ما نسبت به کارهایی که می کنیم مسئول نیستیم

 و یا ما نسبت به کارهایی که می کنیم مسئولیم که در آن صورت خدا قادر نیست                  آلبرکامو-اسطوره سیزیف

 

 

اگر واقعیت به تئوری جور در نمی آید، واقعیت را تغییر بده...    آلبرت اینشتین

 

 

 

+ نوشته شده در 13 Nov 2007ساعت 2:25 AM توسط یکی مثل همه... |

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده در 31 Oct 2007ساعت 1:18 AM توسط یکی مثل همه... |

زندگی:من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهايی مترصد بلعيدن

مرگ:
من اغازی به آرامش ابديم
تو آغازی به آلام دنيوی

زندگی:من خالق يک لحظه شيرين عاشق
انه ام
توجابری که دريغ از اين لحظه نداری

مرگ:
تو تحميل ناخواسته ی گريبانگير بشريتی
من منتخب آنها برای رهايی از تو

زندگی:تو فاجعه انفصال عاشق و معشوق
ی
من فرصت دوباره باهم بودنشان

مرگ:
تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از اين وادی

زندگی:
تو اشک مادر داغديده ای
من اشک شوق ديدار فرزند مفقود الاثر

مرگ:
تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه

زندگی:
من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج
عاشق


مرگ:من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرالود به بودن او

زندگی:من مصور یک بوسه ء شیرین عاشق
انه ام
تو قطره اشک یک
عاشق در هجران معشوق


مرگ:تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب

زندگی:
من عفو یک پدر داغدیده ام
تو
سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن

مرگ:من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوق
م
تو جزای جرم زندگی بدون او

زندگی:
من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی

مرگ:
من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور

زندگی:
من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پستترین جای ممکن

مرگ:.....................................!!!
+ نوشته شده در 30 Oct 2007ساعت 1:21 AM توسط یکی مثل همه... |

 

هوشنگ ابتهاج 

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده دم نمیزند

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذرنمی زند

دل خراب من دگر خرابتر نمی شود

که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند...

 

 

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی«ه.الف سایه»

 

+ نوشته شده در 25 Oct 2007ساعت 11:41 AM توسط یکی مثل همه... |

کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود...

+ نوشته شده در 22 Oct 2007ساعت 2:5 PM توسط یکی مثل همه... |

شوق سفر نداشتي وقت گذر نذاشتيسلام آخر(احسان خواجه امیری)
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي

رفتي و توي قلبم يار تو جا گذاشتي
روي تموم حرفات ي
ک
دفعه پا گذاشتي

بي تو كدوم ستاره پا به شبم بذاره
ابر كدوم آسمون رو تشنگيم بباره
بي تو چه مونده با من جز يه صداي خسته
جز يه نگاه خاموش جز يه دل شكسته


بال و پرم بودي خبر نداشتي
تاج سرم بودي خبر نداشتي
سايه به سايه هر طرف كه بودم
همسفرم بودي خبر نداشتي

پر زدي و نديدي بال سفر نداشتم
گفتي رها شو اما من ديگه پر نداشتم
كوه غم و رو شونم ديدي و بر نداشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي

 

احسان خواجه امیری(سلام آخر)

+ نوشته شده در 22 Oct 2007ساعت 12:33 PM توسط یکی مثل همه... |

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
 به پای عشق جدید نشست و
 چش روی آرزوم همیشه بست و
 پشت مه پنجرمون رها شد
 اونی که می خواستم مث اشک چکید و
 تو طول راه یهو یکی رو دید و
 صدای از ما بهتر و شنید و
 به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
 تو راه که می رفت به یکی سپرد و
 تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
 یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
 اونی که می خواستم دل ازم برید و
 بین گلا یه گل تازه چید و
 به اونی که دلش می خواس رسید و
 مثل تموم مردا بی وفا شد
 اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
 یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
 اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
 به خاطر اون به ما گفتش بد و
 عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
 پیغام دادش که دیگه برنگرد و
 بد بودن ما رو بهونه کرد و
 غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
 هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
 قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
 زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
 اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
 خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
 تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
 بازیچه ی چشمای مردم شد و
 وارد عشق صد و چندم شد و
 توی خیال کس دیگه جا شد
 اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

 

مریم حیدر زاده (دیگه می ذارمت کنار)مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در 19 Oct 2007ساعت 12:13 PM توسط یکی مثل همه... |

فروغیاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده زدیدارم بست...

 

هر کجا می نگرم بازم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشق است که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

 

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشق اش را

شعر خود جلوه ای از روی اش شد

با که گویم ستم عشق اش را

 

مادر ٬این شانه ز موی ام بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهن ام را از تن

زندگی نیست به جز زندان ام

 

تا دو چشم اش به رخ ام حیران نیست

به چه کار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصل ام چیست ز خود آرایی؟!

 

در ببندید و بگویید که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟باک ام نیست

فاش گویید که عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست٬ بگویید آن زن

دیر گاهی است٬ دراین منزل نیست.

 

فروغ فرخ زاد(دفتر اسیر)   
+ نوشته شده در 18 Oct 2007ساعت 10:7 AM توسط یکی مثل همه... |

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا جا گذاشتی؟...

 

 

یا به قول خواهرم فروغ

دست های خویش را

در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟!...

 

 

این قرارداد

تا ابد میان ما برقرار باد

چشم های من به جای دستهای تو!

 

 

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده!

 

 

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد.

 

 

ما دوباره سبز می شویم!...

 

 

دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در 16 Oct 2007ساعت 9:26 AM توسط یکی مثل همه... |

روزه یکسو شد و عید آمد و غمها برخاست می بمیخانه بجوش آمد و میباید خواست

نوبت زهد فروشان گرانجان بگذشت وقت شادی و طرب کردن رندان برخاست

چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورد این نه عیب است بر عاشق رند و نه خطاست

باده نوشی که دراو روی و ریایی نبود بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریاست

یا هو

 

+ نوشته شده در 13 Oct 2007ساعت 6:36 AM توسط یکی مثل همه... |

خدا رو شكر مي كنم براي دلتنگي اين روزها ،

 

 چون اين يعني من دلي دارم...!!

 

اي خداي بزرگ !!

 

هر روز به يادمان بياور كه از ميان همه ي نعمتهايي كه به ما ارزاني داشته اي

 

بالاترين آن محبت است

 

خدايا دلهايمان را بگشا ، نه به روي عزيزانمان ، بلكه به روي همه ي انسانها

 

خدايا ! اي ياور بي كسان ، با من بمان !

 

در هر لحظه به حضور تو نيازمندم !

+ نوشته شده در 13 Oct 2007ساعت 6:19 AM توسط یکی مثل همه... |

Blessed is your face

چهره ات مقدس است

 

Blessed is your name

نامت مقدس است

 

My beloved

عشق من


Blessed is your smile

لبخندت مقدس است


Which makes my soul want to fly

که باعث می شود روحم به پرواز درآید

 

My beloved

عشق من

 

All the nights And all the times That you cared for me

همه ی شب ها و همه ی اوقات از من مراقبت

می کردی

 

But I never realised it

ولی من هرگز آن را نفهمیدم

 

And now it’s too late

و حالا هم خیلی دیر شده

 

Forgive me

مرا ببخش

 

Now I’m alone filled with so much shame

حالا تنهایم با شرمساری بسیار

 

For all the years I caused you pain

به خاطر سال هایی که باعث رنجش تو شدم

 

If only I could sleep in your arms again

ای کاش می توانستم تار دیگر در آغوشت آرام گیرم

 

Mother I’m lost without you

مادر بدون تو هیچم

 

You were the sun that brightened my day

تو خورشیدی بودی که روز مرا روشن می کردی


Now who’s going to wipe my tears away

حالا جه کسی می خواهد اشک های مرا پاک کند


If only I knew what I know today

ای کاش آنچه را که حالا می دانم قبلا هم می دانستم

Mother I’m lost without you

مادر بدون تو هیچم

 

 

  سامی یوسف(مادر)    

 

+ نوشته شده در 12 Oct 2007ساعت 1:47 PM توسط یکی مثل همه... |

ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی...

+ نوشته شده در 12 Oct 2007ساعت 11:8 AM توسط یکی مثل همه...

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوتheart...
چه بی صدا . نفس نفس
اشئه
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس



ترانه ی فیلم سینمایی سام و نرگس با صدای حمید حامی

+ نوشته شده در 5 Oct 2007ساعت 11:37 AM توسط یکی مثل همه... |

 ...

۱- هر چیزی را که برای خوشبختی احتیاج دارید، درون خود شماست.
2- هدف از زندگی تبدیل شدن به انسانی والا ست.
3- تغییر، اجتناب ناپزیر ست، لذا از مقاومت دست برداشته، تسلیم کوران زندگی بشوید.
4- تمام موانع، درس هایی در لباس مبدل هستند، بنابر این به آنها احترام گذاشته، از آن ها بیاموزید.
5- ذهن شما واقعیت را به وجود می آورد، پس یاد بگیرید با ذهنتان دوست باشید.
6- ترس، سرزنده بودن را از شما می گیرد. بنا براین شجاعت را در درون خود تقویت کنید.
7- ابتدا باید خودتان را دوست داشته باشید تا بتوانید به دیگران عشق ورزیده و یا از آنها طلب عشق کنید.
8- تمام روابط ، آینه شما و همه آدم ها معلم هایتان هستند.
9- آزادی واقعی، نه از کاری که زندگی برای شما انجام میدهد، بلکه از چگونگی واکنش شما نسبت به زندگی حاصل می شود.
10-جواب هر سئوالی در عشق نهفته است........

+ نوشته شده در 5 Oct 2007ساعت 11:36 AM توسط یکی مثل همه...

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم


عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد...!

(معینی کاشانی)

+ نوشته شده در 5 Oct 2007ساعت 11:33 AM توسط یکی مثل همه... |

گريه كردم گريه كردم                                         nasser             
اما دردمو نگفتم
تكيه دادم به غرورم
تا ديگه از پا نيفتم

گريه كردم گريه كردم
چه ترانه بي اثر بود
مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن
آخرين خدانگهدار
من به قله مي رسيدم
اگه هم ترانه بودي
صد تا سدو مي شكستم

اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي
اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي
اگه تو بهانه بودي

 

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه
يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدك چه خوش خبر بود
كوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونه ی خورشيد
واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تكون دادن آخر
توي اون كوچه ي خلوت
بغض بي وقفه ي آواز
گريه هاي بي نهايت

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
گريه كردم گريه كردم
گريه كردم گريه كردم

 

 آهنگساز و خواننده :  ناصر عبداللهی       از آلبوم دوستت دارم { خدا نگهدار}

 

+ نوشته شده در 4 Oct 2007ساعت 1:49 PM توسط یکی مثل همه... |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
+ نوشته شده در 4 Oct 2007ساعت 1:42 PM توسط یکی مثل همه...